قدیما که بچه بودم، یعنی بچه تر که بودم همه چی یه عطر و بوی خاصی داشت، یه حال و هوای دیگه ای داشت...موقع افطار که میشد خونه پر میشد از بوی اذان، در و دیوار خونه یه رنگ دیگه می گرفت...وقتی صدای ربنای شجریان از تلوزیون پخش میشد میرفتم تو یه دنیای دیگه.بوی هر چی که توی سفره بود رو با تمام وجودم حس میکردم جوری که هنوز که هنوزه تو گوشه موشه های ذهنم هر از گاهی هواییم میکنه. با این که بچه بودم، یعنی بچه تر بودم، دوست داشتم روزه بگیرم. تو کل این ماه از همه چی حظ میبردم...
تو این فکرا که هستم کم کم یادم میافته که نه فقط رمضون که خیلی چیزاییه دیگه برام فرق کرده...یاد شبای یلدا می افتم که چقدر لحظه شماری میکردم واسه رسیدنشون، واسه این که همه فامیل دور هم جمع بشیم ،واسه این که بگیم بخندیم بزرگترا حافظ بخونن و لذت ببرن مام هیچی نفهمیم و مشغول آجیل و هندونه و انار و...آخ انار...چقدر خوب بود. یلدا میگذشت میرسیدیم به چهارشنبه سوری...باز دور هم و بازم سرخوشی و آتیش بازی و کلی شوخی و خنده...میرفت جلو تر عید میومد. از سر تا پا میشدیم شوق چیدن سفره هفت سین. بی تابی برای تحویل سال. در کردن توپ و در به در شدن واسه عیدی...آخ که چقد دلم براش تنگیده...بیشتر که فکر میکنم میبینم که حتی واسه اومدن مدرسه هم کلی ذوق شوق داشتیم...هنوز بوی کتاب دفترای نو تو دماغمه...آخ که با چه اشتیاقی کتابامونو جلد میکردیم...
ولی الانو که میبینم فکر میکنم که یه جورایی همه چی عوض شده...دیگه سفره افطار رنگ و بویی نداره، دیگه حتی حضورم نداره...دیگه آدما از هم دور شدن، اونقد دور که حتی شب یلدام نمیتونه واسه یه شبم که شده بیاردشون دور هم...دیگه چهارشنبه سوری کیف گذشته رو نداره، همش شده ترس از اینکه سالم برسی خونه و سر درد از صدای توپ و ترقه...دیگه هفت سینمون هفتا سینم نداشته باشه خیلی اشکال نداره...دیگه کم کم نمی فهمیم که دور و برمون چه اتفاقاتی می افته...شاید نمی خوایم که بفهمیم، که بدونیم، که چی داره به سرمون میاد...که چی به سرمون اومده. . .
با کلی بد بختی بلاخره بعد از یه هفته سر و کله زدن با خودم و بقیه و بعد از یه روز کشتی گرفتن با این سیستم بسیار عالی سازمان سنجش، به هر ضرب و زوری بود انتخاب رشته کردم...
نمی دونم چرا همیشه دنبال یه فرصتیم که یه حرکتی به خودمون بدیم، یه کاری بکنیم. آره از فردا...، از این شنبه دیگه حتما... همیشه منتظر یه همچین فرصتایی هستیم. فرصتایی که تو امید رسیدنشون عمرمون حل میشه. اکثر آدما می خوان "بشن" و هیچ وقت "نمیشن" چون نمیدونن که انسان موجودیه در حال "شدن". همیشه به خیال فردایی که ازش خبر نداریم امروزمونو به فنا میدیم. حالا تازه اگه این آینده که اینقدر مشتاق اومدنش بودیم و واسه وقت اومدنش گونی گونی ماده و تبصره و برنامه صادر میکردیم، بیاد، تازه میشینیم افسوس و آه وناله فغان و مویه و حسرت واسه دیروزی که به امید آینده از دست دادیمش...حکایت غریبی داریم...
اگه این چیزا رو میگم نه بخاطر این که حس پدربزرگی بم دست داده باشه نه... تازه اگه اون بهم دس بده من بهش دس نمی دم. اینا رو واسه این میگم که خودم که اینجوریم، که مثه کلی دیگه از دور و بریامم، یه خورده همچین...آره!
برا این میگم که یادم بیافته که مثلا برای درس خوندن کل زندگیمو شیفت کردم بعد کنکور. از یه طرف به کارایی که دلم می خواست نرسیدم از طرف دیگم مثه آدم درس نخوندم و الان کاسه که چه عرض کنم، تشت چه کنم چه کنم گرفتم دستم که آیا تهران رشته خوب قبول میشم یا نمیشم(حالا ایشالله قبول میشما! خدایا تو نشنیده بگیر
) طی سال هر کاری می خواستم بکنم میگفتم:" حالا بذا بعد کنکور".
اما الان چشم رو هم گذاشتم میبینم نصف تابستون گذشت و ما اول کوچه افتادیم تو جوب. نصف تابستون گذشت و من موندم و کلی کتاب نخونده و نیم خونده، کلی فیلم ندیده، کلی سفر و کلاس نرفته، با دو تا گیتار که یکیش سیم نداره، اون یکیم یه ساله که سیماش از خجالت شل شده!!! ( از اینجا نتیجه میگیریم که وقتی می خوای بری سفر گیتارو اتفاقا وردار ببر که یه کم بزنی تا اون دو زار چیزی که بلدی از کله مبارک نپره) خلاصه که یه ساله پیشدانشگاهی بد جوری روم اثر کرده و هنوزم نپریده و این در تمامی حرکات و سکنات و وجناتم بسیار بارز میباشد.
پ.ن:خیلی دلم برا نوشتن تنگ شده بود. فکر نمیکردم دیگه اینجا بنویسم، ولی وقتی می نویسم یه حس خوبی دارم. فقط ببخشید که چرت پرت مینویسم، ناسلامتی ما تازه کاریم
!!! قول میدم بهتر شم. . .
نمیدونم چرا زندگی روی خوششو ازم بر گردونده. عوضش اون روی عبوس و زشت چرکیشو چند وقته چسبونده به صورتم. جوری که حس میکنم حالا حالا ها خیال نداره به جای دیگه ای نگاه بندازه. نمی دونم چرا به هر کی خوبی می کنم در عوض بدی می بینم. بدی که چه عرض کنم...
ساعاتی چند از طلوع سیاهی و چیرگی شب بر خورشید میگذرد. اما کماکان در پی گمگشته خویش بی هدف میگردم. در گوشه و کنار پرسه میزنم. با تکه ای ابر به کرانه های شرقی سفر میکنم. میان یکایک شن های این ساحل فراخ جست جو کرده ام اما هنوز از این تشویش سرشارم که مبادا گوشه ای از ریگهای نم خورده از نوازش دریا از نگاهم پنهان مانده باشد. آن زمان که از گشت وگذار در ساحل خسته می شوم از برقی میاویزم و در چشم به هم زدنی به بلندای صخره های آن سو تر سفر میکنم تا از گلهای روییده بر سنگ نشانی از گم شده ام بگیرم. در سکوتی مرگبار فرو خزیده اند. از صخره ها دل میکنم. به فرودست می آیم شاید در میان چمن زار نشانی یابم. باز اما سبزگان را میبینم که گویا پیش تر با قلمی یکایکشان را علامت گذاشته ام. خسته و سر گشته از همه جا بر بلندترین شاخه کاجی می ایستم و پیرامون را به دقت واکاوی میکنم. نگاهم در افق گم میشود. درخت همیشه بهار پیر اما از حضور من بر شاخسارانش ناخرسندست. شاخه اش را با بی مهری از من دریغ می کند. صورتم را بر سنگ احساس میکنم...
از خواب که بر خاستم درد ناشی از سقوط بر میز تحریر اولین چیزیست که احساس میکنم. سرم را از کوه کتاب های مختلف بلند میکنم. صدایی در گوشم زنگ میزند: پسر مدرسه ات دیر شد...
![]()

.
بچه ها بد جوری غرقم تو یه کوه کتاب که نمیدونم کی کجا چجوری بخونمشون...پس ببخشید اگه دیر(در مقیاس کهکشانی) به دیر آپ میکنم یا بهتون سر میزنم![]()
![]()
مخلص همه دوستان

