آه خدای من...
سیاستمداران در پشت پرده پنهان اند. آنها خود تنها آغاز گران جنگند، چرا خود را درگیر کنند؟ آری، سپس آنان نقش شان را به فقرا می سپارند، باری زمان خود پاسخشان خواهد داد که جنگ را برای سرگرمی آغاز می کنند، آنان که با مردم همچو مهره های پیاده شطرنج رفتار می کنند. صبر کنید تا روز حسابرسیشان فرا رسد. و آن دم که در آن تاریکی، دنیا از حرکت باز می ایستد خاکسترِ سوختگان جنگ هنوز بر زمین باقیست. اما خوک های جنگ، دیگرشان، قدرتی به کف نیست. آنگاه که خداوند زمان را نگاه می دارد. روز حسابرسی خداوند بانگ بر می آورد و خوک های جنگ همه بر زانوانشان میخزند و طلب بخشش می کنند برای گناهان خود...و زین دست شیطان می خندد و بال میگشاید!
آه ای خدای من...


راستی امروز یه جمله شنیدم خیلی خوشم اومد:
همه موجودات بعد از مرگ فاسد میشن ولی آدما قبل از مرگ!!!![]()
درست وقتی که از هر زمان دیگر خود را به خدای خود نزدیک تر میدیم٬ نادانسته لغزیدم...لغزیدم و فروافتادم٬ به ورطه ای سیال و سیاه در اعماق تاریکی های ذهنم...روزها از پس هم می گذشتند و من مات و مبهوت و پشیمان از کرده خود٬ پای در زنجیر میگریستم. بر فراز بلند ترین قله سرزمین تاریکی ذهنم که از هر دالان پست و عمیقی بر روی زمین عمیق تر و ژرف تر می نمود!!! پس از زاری و لابه ممتد و بی امان٬ دریافتم که دیگر مجال مویه نیست...با سختی تمام زنجیر ها را گسستم و با خود و خدای خود در آن ژرفنای سیاهی عهدی بس دشوار بستم که شانه هایم یارای به دوش کشیدن بار آن نبود...عهد بستم که با اهرمن وجودم رو برو شوم و او را به زانو در آورم٬ پس از آن فراز پست رهسپار پایین دستِ نیستی شدم٬ بدان امید که کورسوی امیدم را تحقق بخشم!...سفر بسیار دشوار می نمود اما تنها لختی پس از آهنگ آن٬ خودم را رودر روی اهرمن دیدم. . .آه که چه دهشتناک و در همان حال فریب انگیز بود. بی آن که سخنی بگوید سحرم میکرد. به خود آمدم و از افسونش دوری جستم٬ از خشم برآشفت...گذشت زمان را حس نمیکردم آما میدانستم که مدت مدیدی در خاک و خون در می آمیختیم...حریف بس کارآزموده و قوی بود گویی فنا ناپذیر است...بار ها از او شکست خوردم اما عقب ننشستم....تا سر انجام به زانو افکندمش! با صدایی مهیب هیکل سیه فامش بر زمین سقوط کرد...رامش کرده بودم. دیگر در اختیار من بود٬ مطیع شد...
حالا دیگه خودمم و خدای خودم...آخ که دلم بدجوری واسه دو رکعت درد و دل باهاش لک زده!!!
به هر حال که دوباره بر گشتم سالم و سر حال به کوریه چش دشمنا(!) امتحانام که تموم شد مام با معدل درخشان ۱۸.۳۵ دیپلم گرفتیم
بله...
ولی چه فایده که سختیش تازه شروع شده...میدونین که کنکور و . . .خلاصه که اوضایه هچل هفتیه! ما رو بعد امتحانا یه یه هفته تعطیل کردن و ما نیس که خیلی با استعدادیم تعطیلات 3 ماهه تابستونو تو یه هفته کامپکت کردیم(شما بخونید هر غلطی می تونستیم کردیم)! بعد از اونم که تو شکه کلاسا فرار دارم که درسایه 2 سالو تو 2 هفته چپانیدن تو مغزمون!!! فک کنین یه زنگ در میون ریاضی و جبر...مخ واقعا تیلیط میشه
...بله در این گرمایه تابشتان که اگر سگ را بزنید از لانه بیرئن نمیاید ما امت سمپادی(از نوع پیش دانشگاهی) را ببینید که در جست جوی علم و دانش چگونه له له میزنیم!!!
حالا بیشترم آپ خواهم کرد![]()
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم پر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم.
از پی نابودیم٫ دیری است
زهر می ریزد به رگ های خود این جادوی بی آزرم
تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او را گم کند فکرم٫
می کند رفتار با من نرم.
لیک چه غافل!
نقشه های او چه بی حاصل!
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش.
او نمی داند که روییده است
هستی پربار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهر می شویم
پیکر هر گریه٫ هر خنده٫
در نم زهر است کرم فکر من زنده٫
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من.
